خوشا كسى كه سر و جان كند به راه تو ايثار * به اين مراتب عالى رسيدن است چه دشوار
مگر كه لطف تو گردد درين معاملهام يار
« ز حرص من چه گشايد ، تو ده به خويشتنم بار » * « كه چشم سعى ، ضعيف است بىچراغ هدايت »
مگر قبول تو زين ورطهام به لطف رهاند * و گرنه خون دل از ديدهام عمل بچكاند
گريز از توبه عالم سعيد مىنتواند
« ملامت من مسكين كسى كند كه نداند » * « كه عشق تا به چه حد است و ، حسن تا به چه غايت ؟ »
چو خدمتى نتوان درخور سزاى تو كردن * خوش است جان گرامى همى فداى تو كردن
عمل ، خداى نگفته به جز رضا تو كردن
« به هيچ روى نشايد خلاف راى تو كردن » * « كجا برم گله از دست پادشاه ولايت ؟ »
نه در حضور جنابت منم به صدق ثناخوان * كه مدح و وصف تو كردهست كردگار به قرآن
ز هرچه گفتم و گويم ، تو برترى همه از آن
« مرا سخن به نهايت رسيد و ، عمر به پايان » * « هنوز وصف كمالت نمىرسد به نهايت »
ز جرم خاك سيه تا فضاى عالم بالا * پس از حضيض ثرى تا ز بعد اوج ثريا
ز چشم عقل نمودم به هرچه بود ، تماشا
« به هيچ صورتى اندر ، نباشد اين همه معنا » * « به هيچ سيرتى اندر ، نباشد اين همه آيت »
ز بس گرانى اين غم ، قدم شده است چو لامى * به اين غمند مقيد ز جنّ و انس ، تمامى
تو هم نسوزى اگر ، آدمى نيى كه رخامى « 1 »
« به هيچ گوش نيامد ز عندليب ، كلامى » * « كه دردى از سخنانش در او نكرد سرايت » « 2 »
هامش
( 1 ) . سنگ مرمر ، و در اينجا مجازا به معناى مطلق سنگ آمده است .
( 2 ) . همان ، ص 172 و 173 .