هم كاخ بىثبات زمين گشت بىسكون * هم چرخ كجمدار فلك ماند از مدار
هم تازه خوناب بجوشيد از زمين * هم تيره آفتاب برآمد ز كوهسار
آن خيمهاى كه صاحب او بود جبرئيل * شد مشتعل ز كيد شياطين نابكار
چون چرخ پرستاره عيان گشت در نظر * آن خرگه رفيع ز آمد شد شرار
اطفال نازپرور و نسوان محترم * گشتند بىجهاز به جمّازهها سوار
گفتى كه عرصه عرفات است كربلا * احراميان برهنه قطار از پى قطار
آن محرمان نموده به بر جامه سياه * تا جانب منا شده يعنى به قتلگاه
چون راه بيكسان به سركشتگان فتاد * از نو خروش و غلغله در كن فكان فتاد
ز آن جسمهاى چاك اسيران زار را * ناگه نظر به باغ گل و ارغوان فتاد
يك فوج عندليب خوشآهنگ را گذر * نالان و نكتهسنج در آن گلستان فتاد
يكباره ريختند ز مركب به روى خاك * چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد
هر سو فتاد از شترى سوختهدلى * همچون شهاب سوخته كز آسمان فتاد
هر خستهاى گرفت تن كشتهاى به بر * چندان بخواند قصه خود كز زبان فتاد
آن يك به پيكر پسر نوجوان گريست * وين يك به كشته پدر مهربان فتاد
زينب چو تشنهاى كه نمايد سراغ آب * در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد
چون پاره پاره ديد به خون پيكر حسين * از عقل و هوش رفت و ز تاب و توان فتاد
او را كشيد در بر و زد آه و شد ز هوش * آمد به هوش و باز به آه و فغان فتاد
لختى به او سرود چو حال دل ملول * با جد خويش شكوهكنان گفت كاى رسول
اين كشته نهان شده در خون حسين توست * وين جسمِ چاكِ ناشده مدفون حسين توست
اين تشنهء فرات كه شد تشنهلب شهيد * وز ديده راند دجله و جيحون حسين توست
اين مردمان ديده كه مانند طفل اشك * آغشته گشته يك سره در خون حسين توست
اين خستهاى كه بر تنش از تير بال و پر * همچون فرشته آمده بيرون حسين توست
اين آسمان مجد كه از سوز تشنگى * دود دلش گذشته ز گردون حسين توست
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 332
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٣٢