اى چرخ سالهاست كه بيداد كردهاى * امروز اين طريقه نه بنياد كردهاى
نشنيدهام دلى كه ز اندُه نخستهاى * يا خاطرى كه يك نفسش شاد كردهاى
ليك از هزار دل كه ببستى به بند غم * يك بار هم دلى ز غم آزاد كردهاى
سالى شكسته بالى اگر بردهاى ز ياد * بارى همش ز مهر و وفا ياد كردهاى
اما به دشت ماريه با عترت رسول * ظلمى كه شرح آن نتوان داد كردهاى
ويران نموده خانه ايمان و هر كجا * كز كفر بوده خانهاى آباد كردهاى
سيراب ، كام خشك حسين را به كربلا * گر كردهاى ، ز چشمه فولاد كردهاى
ور غازه كردهاى به رخ نوعروس او * از خون حلق قاسم داماد كردهاى
در عيش او سرود بشارت زدى وز آن * آفاق پر ز شيون و فرياد كردهاى
برداشتى ز خاك سر نازپرورش * اما به نوك نيزه بيداد كردهاى
آل رسول رخ چو به محشر درآورند * بس داورى كه از تو به داور برآورند
آه از دمى كه آل نبى لب به هم زنند * گريان و دادخواه به محشر قدم زنند
آه از دمى كه فوج شهيدان كربلا * با جسم چاك چاك به محشر علم زنند
آه از دمى كه خيل اسيران راه شام * در پيش عرش داد ز اهل ستم زنند
آه از دمى كه كرده امت كنند شرح * وين فعلهاى زشت ملايك رقم زنند
امت نگر كه چون ز پس رحلت نبى * با هم شوند و دين نبى را به هم زنند
امت نگر كه نام شياطين انس را * آرند و گه به خطبه و گه بر درم زنند
نفرين بر آن گروه كه در يارى لئام * كوشند و تيغ بر رخ اهل كرم زنند
اسلام بين كه طوف حرم مىكنند و تيغ * بر صاحب مقام و به ركن و حرم زنند
هم خود مگر شفاعت امت كنند باز * كاين قوم روسيه نتوانند دم زنند
هم خود مگر كه دست خدايند و كلك صنع * بر كردههاى امت ناكس قلم زنند
ترسم كه چون عتاب كند سيد جليل * بر كاينات خشم كند بهر اين قتيل
كاش آن زمان كه جسم وى از زين نگون شدى * مهر فلك ز اوج فلك واژگون شدى
كاش آن زمان كه تشنه لب آن خسته داد جان * چون قبطيان بر اهل زمين آب خون شدى
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 330
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٣٠