شد كشته آنكه حجت حق بد به روزگار * كاوضاع روزگار پريشان و درهم است
سالار نشأتين و ضيابخش نيرين * سبط رسول و مظهر اسرار حق حسين
آن خضر رهنماى بيابان كربلا * و آن نوح غرقه گشته طوفان كربلا
مالك رقاب امت و سالار اهل بيت * فرمانرواى يثرب و سلطان كربلا
شاهى كه غير لخت دل و پاره جگر * نامد نصيب او به سر خوان كربلا
حقا كه كس به دشمن ناحق نكرده است * ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا
دردا كه ديو شد به سر خوان زرنگار * عريان به خاك جسم سليمان كربلا
از زخمهاى پيكر زارش ز تير و تيغ * بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا
آن جسم نازپرور دامان فاطمه * افتاد خوار و زار به دامان كربلا
موج فرات سر زده تا اوج آسمان * لبتشنه كاروان بيابان كربلا
اين ظلم در زمين شد و طالع شود هنوز * خورشيد شرمناك بر ايوان كربلا
آن دم خزان به باغ نبى دستبرد يافت * كز پا فتاد سرو خرامان كربلا
بر خاك چون تپان تن او چون سپند شد * دود فغان ز مجمر دلها بلند شد
آنان كه گام در ره مهر و ولا زدند * اول قدم به عرصه رنج و بلا زدند
دادند چون نداى الست اهل خاك را * بر ميهمانسراى محبت صلا زدند
گفتند قرب حق به بلا ممكن است و بس * ز آن سو صلا زدند و ازين سو بلى زدند
مردانه نى به فكر سرونى به ياد جان * لبيك اين ندا همگى برملا زدند
كردند ترك جان و سرو ملك خان و مان * و آن گه قدم به معركه ابتلا زدند
يزدان به قدر مهر و ولاشان بلا فزود * تا سنجد آن چه لاف ز بهر ولا زدند
كردند امتحان و پس آن گاه تاج قرب * بر فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند
زين خاكدان چو رشته الفت گسيخت * بر فرق چرخ خرگه مجد و علا زدند
گفتند در بلاد بلا خسروى سزاست * اين سكه را به نام شه كربلا زدند
شاهى كه بود چرخ شرف را چو آفتاب * وز شرمش آفتاب فلك رفت در حجاب
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 329
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٢٩