تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
بىتو در كُنج غم اى پشت به خويش اى به تو رويم ! * گاهى از غم بخروشم گهى از درد بمويم
بارها با دل غمگين كه به جان غم همه زويم
( گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم * چه بگويم ؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى ! ) دولت وصل تو جوييم همه هجر نصيبان * روز عمر همه بىصبح رخت شام غريبان
سال و مه با طلب كوى توام دست و گريبان
( حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان * اين توانم كه بياييم به محلت به گدايى ) كس نبيند چو تويى غرقه به خون كردن و كشتن * خشك لب بر طرف باديه خون خوردن و كشتن
ترسمت باز از اين چرخ نگون مردن و كشتن
( شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن * تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايى ) حسرت يثرب و هجر حرم و غصب امامت * محشر قتلگه و آن همه غوغا و غرامت
رنج كوفه غم شام آن دگرا آشوب و قيامت
( عشق و درويشى و انگشت‌نمايى و ملامت * همه سهل است ، تحمل نكنم بار جدايى ) از گذرگاه جمالت نظر آن سوى نبيند * حاصلم چيست چو از باغ گلت بوى نبيند
در دو كيهان به جز از چشم خداجوى نبيند
( پرده بردار كه بيگانه خود آن روى نبيند * تو بزرگى و در آيينه كوچك ننمايى ) جاودان بال و پرم كاش به بند تو بريزد * بو « 1 » به ما مهر دل صيدپسند تو بخيزد
مرغ ( يغما ) چه كه با دام بلند تو ستيزد
( سعدى آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد * تا بدانست كه در قيد تو خوشتر ز رهايى « 2 » )
هامش
( 1 ) . اميد است . ( 2 ) . همان . ص 348 و 349 .