آبم آتش نشود گر بدهى خاك به بادم * نكنم از تو فرامُش برى ار نام ز يادم
به خلاف تو نخيزم چو به مهر تو فتادم
( دل به سختى بنهادم پس از آن دل به تو دادم * هر كه از دوست تحمل نكند عهد نپايد « 1 » )
غزل مرثيه
درين ماتم خليل از ديده خون باريد ، آزر هم * به داغ اين ذبيح اللّه ، مسلمان سوخت كافر هم
شگفتى نايدت بينى چو در خون دامن گيتى * كزين سوگ آسمان افشاند خون از ديده ، اختر هم
به سوگ فخر عالم از بنى جان وز بنى آدم * ز افغان شش جهت ماتمسرا شد هفت كشور هم
مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم * ز دست و فرق جم انگشترى افتاد و افسر هم
به خونش تا قبا شد لعل گون دستار گلنارى * به باغ خلد زهرا جامه نيلى كرد ، مِعجر هم
ز تاب تشنگى تا شد شبهگون لعل سيرابش * على زد جامه اندر اشك ياقوتى پيمبر هم
چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد * ز سر بشكافت فرق صاحب تيغ و دو پيكر هم
چو نقد ساقى كوثر زبان از تشنگى خاييد * به كام انبيا ، تسنيم خون گرديد كوثر هم
مكافات اين عمل را برنتابد وسعت گيتى * چه جاى وسعت گيتى ؟ كه بس تنگ است محشر هم
فلك ! آل نبى را جا كجا زيبد به ويرانه * نه آخر غير اين ويرانه بودت جاى دگر هم
ز ابر ديده ( يغما ) ! برق آه ار باز ننشانى * زنى تا چشم برهم خامه خواهد سوخت دفتر هم « 2 »
تضمين غزل سعدى
از توام با همه حسرت نه سراغى نه صفايى * بر منت با همه رحمت نه عبورى نه عطايى
ندهى بار به خويشيم نه به سر وقت من آيى
( من ندانستم از اول كه تو بىمهر و وفايى * عهد نابستن از آن به كه ببندى و نپايى )
تو به از جان و سرى از سر و جان دل به تو دادم * اى مراد سر و جان ! چون نكند دل ز تو يادم
من بر آن سر كه بود جان به تو خوشدل به تو شادم
( مردمان منع كنندم كه چرا دل به تو دادم ؟ * بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايى ؟ )
هامش
( 1 ) . همان ، ص 300 و 301 .
( 2 ) . همان ، ص 321 و 322 .