تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩

تضمين غزل سعدى

بيش ازين غم هجران تو خون خورد نشايد * اى سفر كرده ! سفر كرده چنين دير نيايد
وقت آن است كه بازآيى و بختم بسرايد :
( بخت بازآيد از آن در كه يكى چون تو درآيد * روى ميمون تو ديدن درِ دولت بگشايد ) نه تو گفتى كه به من با غم هجران نستيزى * كشتهء خود به زمين برنگذارى نگريزى
اين سفر جز به هلاكم ننشينى و نخيزى
( گر حلال است كه خون همه عالم تو بريزى * آن‌كه روى از همه عالم به تو آورد نشايد ) اى پدر ! رجعتِ امروز مينداز به فردا * دست شستم ز على اكبر و عباس تو فردا
با وجودت چه نيازست به كلثوم و به كبرى
( اگرم هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبى * چون تو دارم ، همه دارم دگرم هيچ نبايد ) تا كى اى خامه احباب سرودى نسرايى * تلخكامى ز مذاقم هم به درودى نزدايى
من نه تنها خمش آيم چو به گفتار درآيى
( نيشكر با همه شيرينى اگر لب بگشايى * پيش لفظ شكرينت چو نى انگشت بخايد ) نه همين دل كه غمت سوخت سَما را و سمك را * من نه تنها ، الَمت كاست بشر را و ملك را
از تو اى باب نَبُرّم چه يقين را و چه شك را
( صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را * تا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد ) عمه تا چند سكينه به بر و دوش تو خُسبد ؟ * گه به جان گه به دل دير فراموش تو خُسبد
سزد از ناله بنگذارم اگر گوش تو خسبد
( قهرم از پيرهن آيد كه در آغوش تو خسبد * زَهرم از غاليه آيد كه كه بر اندام تو سايد )