تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢

تضمين غزل سعدى

آن‌كه با موكب او قافله‌ها دل برود * در ركابش دل ديوانه و عاقل برود
وز جمالش غم جان خارج و داخل برود
( گفتمش سير ببينم مگر از دل برود * آن چنان جاى گرفته‌ست كه مشكل برود ) گر برم ز آتش دل بر مه و خورشيد شعاع * مكن از مهر نصيحت مكن از كينه نزاع
روز ميدان وداع است نه ايوان سماع
( دلى از سنگ ببايد به سر راه وداع * تا تحمل كند آن لحظه كه محمل برود ) نظرآسا چو پىِ قافله پو مىگيرم * تا ز دل‌جو نشود ديده گلو مىگيرم
ور كند چشمه به مژگان سر جو مىگيرم
( اشك حسرت به سر انگشت فرو مىگيرم * كه اگر راه دهم ، قافله در گل برود ) از نظر مىرودم چهر دلاراى حبيب * كى بپايد ز پىاش پاى دل از پند اديب
عقل و سر مىبرود در قدمش دست و ركيب
( عجب است ار نرود قاعده صبر و شكيب * پيش هر ديده كه آن شكل و شمايل برود ) فاصله كورى و ديدم به نظر يك سر موست * نكنم فرق كه اين ديده من يا لب جوست
شايد ار پى نبرم كاين سر من و آن ره اوست
( ره نديدم ، چو برفت از نظرم صورت دوست * همچو چشمى كه چراغش ز مقابل برود ) صحتش درد ، اگر فاطمه بيمار تو نيست * راحتش رنج ، دل ار خسته و افكار تو نيست
اى تو جان همه ! تنها دل و جان زار تو نيست
( كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست * مگر آن كس كه به شهر آيد و غافل برود )