تو خود لبتشنه يك جرعه آب و بارها از سر * جهان را اشك خون بگذشت خون آلوده توفانها
نزيبد جان پاكى چون تو زير خاك آسوده * برآور سر ز خاك تيرهاى خاك رهت جانها
ز شرح تيربارانت مرا سوفار هر مژگان * به چشم اندر كند تاثير زهرآلوده پيكانها
كس آن روز ار نكردت جان فدا اكنون سرت گردم * برون نِه پا كه جانها بر كف دستاند قربانها
فكندى گوى سر تا در خم چوگان جانبازى * ز سيلىها چه سرها گوى سان غلتند به چوگانها
فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو * ز گلگون سرشك خيل ماتم گرد جولانها
دريغ ! آموختم تا نكتههاى رزم جانبازى * ز جانبازان كويت باز پس ماندم به ميدانها
به تاب از رشگ آنانم كه در خمخانه عهدت * ز خون پيمانهها خوردند و نشكستند پيمانها
تو از كجا و با سگانش لاف همچشمى ؟ * ز سگ تا آدمى فرق است فرق ، اى من سگِ آنها « 1 »
غزل مرثيه
حريم عصمت ، آن گه ناقهء عريان سوارىها ؟ ! * نگون باد از هَيونِ « 2 » چرخ اين زرين عمارىها
يكى چونان كه نيلوفر در آب ، از اشك ناكامى * يكى چون لاله در آذر به داغ سوگوارىها
نه تن از تاب آسوده نه جان از رنج مستخلص * نه دل از آه مستغنى نه چشم از اشكبارىها
زبون بر دست بيگانه روان در چشم نامحرم * نوان در كنج ويرانه به صد بىاعتبارىها
نه از اقبال پيروزى ، نه از ايام بهروزى * نه از اختر مددكارى نه از افلاك يارىها
يكى چون چشم خود در خون ز زخم ناشكيبايى * يكى چون موى خود پيچان ز تاب بيقرارىها
نه اينان را نهفتن روى دست از چشم نامحرم * نه آن بىچشم و رو نامحرمان را شرمسارىها
عنا : مَحرم ، بلا : برقع ، سرا : بىدر ، ستم : دربان * غذا : خون ، فرش : خاكستر ، زهى خدمتگزارىها !
يكى بيمار و مسكين ، خشت و خاكش بالش و بستر * يكى لخت جگر بر كف ، پى بيماردارىها
نه از تيمار و رنج آن را تمناى تنآسايى * نه از آسيبِ بند آن را اميد رستگارىها
گدايان دمشقى را نگر سامان سلطانى ! * خداوندان يثرب را شمار زنگبارىها ! « 3 »
هامش
( 1 ) . مجموعه آثار يغماى جندقى ، جلد اول ، ص 273 و 274 .
( 2 ) . شتر تندرو ، و در اينجا مجازا به معناى مركب عنان گسيخته .
( 3 ) . همان ، ص 274 و 275 .