اين تشنهلب كه شست ز آب فرات دست * سيراب شده ز چشمه خنجر حسين توست
اين پاكدين كه بىكفنش مانده در زمين * بر روى خاك جسم مطهر حسين توست
اين ناخداى كشتى دين كز سفينهاش * در بحر خون گسيخته لنگر حسين توست
اين تشنهاى كه حقّه لعلش ز زخم تير * آمد تهى ز رشته گوهر حسين توست
با آه پرسوز و تَف « 1 » آن ماهِ بىكلَف « 2 » * پس كرد رو به تربت شاهنشه نجف
كاين دست ما و دامنت اى دست كردگار ! * دستى به دادخواهى ما ز آستين برآر
در انتقام خون شهيدان تشنهكام * چشم اميد ما نبود جز به ذو الفقار
از موخ خون تشنهلبان فوج كوفيان * نعل ستورشان همه شد لعل آبدار
جز موى دختران تو بر نعش كشتگان * بر ريو لالهزار كه ديده بنفشهزار ؟
با آب ديده از رخ عابد « 3 » بشوى گرد * درِّ يتيم و آن گهى آلوده در غبار ؟ !
آنان كه بهر محملِشان زيبد ، ار دهد * تن زير بار ناقه صالح به افتخار
اينك سوار ناقه عريان به حيرتم * كز بختيان « 4 » چرخ چرا نگسلد مهار ؟
دل را تهى ز شكوه چو با بوتراب كرد * با جدهاش - خديجه كبرى - خطاب كرد
كز پا فتاد سرو خرمان فاطمه * پژمرده گشت غنچه خندان فاطمه
هر قطره خون شد از غم و از ديدهاش چكيد * شيرى كه خورده بود ز پستان فاطمه
از تن جدا ز خنجر و بر نيزه جلوهگر * آن سر كه بود زينت دامان فاطمه
جمعى ز زادگان تو مقتول و شاهدم « 5 » : * اينك به خلد موى پريشان فاطمه
هر دم به ماتمى زندش چاك تا فتاد * در دست روزگار گريبان فاطمه
هامش
( 1 ) . حرارت .
( 2 ) . لكههايى كه در ماه و خورشيد ديده مىشود .
( 3 ) . مراد وجود نازين امام زين العابدين - عليه السلام - است .
( 4 ) . جمع بُختى / شتر قوى هيكل و دو كوهانه و در اينجا كنايه از سيارگان آسمانى است .
( 5 ) . شاهد من گواه من .