جان جهان ز جسم جهان رفت و ، اين عجب * اين جان سخت از تن ياران برون نشد
افتاد آسمان امامت چو بر زمين * ساكت چرا سپهر و ، زمين بىسكون نشد ؟
آن تيره شب دريغ كه در دشت كربلا * بر رهنماى خلق ، كسى رهنمون نشد !
« خاقان » به ماتم شه دين گفت با فغان * معدوم از براى چه اين چرخ دون نشد ؟
دردا كه زندگى به دو عالم حرام شد * كاين چرخ سفله ، دشمن دين را به كام شد
گردون بسوخت ز آتش غم ، جان فاطمه * شرمى نكرد از دل سوزان فاطمه
از تندباد كينهء مروانيان ، دريغ * پژمرده گشت نوگل بستان فاطمه
غلتان به خاك معركه چون صيدِ بسمل است * آن گوهرى كه بود به دامان فاطمه
از تيرهاى كارى شست مخالفان * شد چاك چاك پيكر سلطان « 1 » فاطمه
ديدى كه عاقبت چه رسيد از سپهر دون * از شست اهرمن به سليمان فاطمه ؟
از عرش ، رستخيز دگر گردد آشكار * در روز رستخيز ز افغان فاطمه
« خاقان » ! به پاى عرش برين گفت جبرئيل : * واحسرتا ز ديدهء گريان فاطمه !
از تندباد حادثه چون نخل دين شكست * از آن شكست پشت رسول امين شكست
گرديد بر سنان ، سر سلطان دين دريغ ! * افتاد آسمان شرف بر زمين ، دريغ !
بر پيكر امام زمان ، زادهء زياد * بگشاد صد هزار كمان از كمين ، دريغ !
زينب به نوحه گفت كه : از زادهء زياد * منسوخ گشت دين رسول امين ، دريغ !
در دست دشمنان و ز بيداد آسمان * آل نبى اسير و غريب و حَزَن دريغ !
در آسمان به ماتم سلطان دين ، حسين * تا حشر ذكر عيسى گردون نشين : دريغ !
آن آفتاب آل نبى بر زمين فتاد * گردش ز آسمان و سكون از زمين ! دريغ !
تا جان به او سپارد و جان گيرد از عدوش * « خاقان » نبود در صف آن دشت كين ، دريغ !
واحسرتا ! كه خانهء ايمان خراب شد * در ماتم تو ، سينهء عالم كباب شد
هامش
( 1 ) . خاقان قاجار ، دچار تنگى قافيه شده و حضرت سيد الشهداء را سلطان حضرت زهرا خوانده است .