از بخت خويش و هستى خود ، وامصيبتا ! * كاميدوار : اين شد و آن : نااميد شد
صبح اميد آل نبى ، تيره شد چو شام * بر اهل شام ، آه كه چون صبح عيد شد !
از دود آه و گريهء ماتم ، درين عزا * گردون : سياه و ، ديدهء انجم : سفيد شد
حاصل مباد كام تو تا حشر اى فلك ! * حاصل چو از تو كام يزيد پليد شد
« خاقان » ! به ماتمش مژه تر كن ، كه روز حشر * درهاى خلد را ، مژهء تر كليد شد
آل نبى ز جور فلك ، در به در شدند * در هر خرابه ، نالهكنان نوحهگر شدند
يا رب ! هميشه ديدهء خورشيد تار باد ! * تا روز حشر ، سينهء گردون فگار باد !
داد از زمين و چرخ ، كه بيداد كردهاند * اين : بىمراد باشد و ، آن : بر فرار باد !
شهباز ، صيد كركس مردارخوار شد * نسرين « 1 » چرخ چَزع « 2 » بلا را شكار شد
پيوسته ، چشم زال فلك از خدنگ غم * تاريك ، همچو ديدهء اسفنديار باد !
شد تشنهكام ، كشته چو سلطان دين حسين * در كام ، آب زندگيم ناگوار باد !
چون از پى شفاعت ما جان نثار كرد * « خاقان » به مرقد شه دين ، جان نثار باد !
منت خداى را كه فلك هست چاكرم « 3 » * شاهنشه جهانم و ، درويش آن درم
هامش
( 1 ) . كركس
( 2 ) . پرندهاى است شكارى از انواع بازها .
( 3 ) . اگر فلك ، چاكرى « خاقان قاجار » را نمىكرد كه شهرهاى حاصلخيز ايران به دست او تسليم روسيهء تزارى نمىشد ! !