در دشت ماتم ، اشك يتيمان چو بحر گشت * در بحر غم سرادق عصمت حباب شد
« خاقان » ! ز آب كوثرش آتش به دل فتاد * تا با خبر ز تشنگيش بو تراب شد
شير خدا كجاست كه در دشت كربلا * از چنگ گرگ ، يوسف خود را كند رها ؟
اى ساكنان عرش ! ز دل ناله بركشيد * اين داورى ز شمر بر دادگر كشيد
آن نالهاى كه در غم يحيى كشيدهايد * در ماتم حسين على بيشتر كشيد
لبتشنه ، چاك كرد جگرگاه شاه دين * ساغر ، ز آب ديده و خون جگر كشيد
آتش به جان ، ز حسرت خير النسا زنيد * از دل فغان ، به يارى خير البشر كشيد
بر سينهء زمانه ، ز ماتم زنيد چاك * در ديدهء سپهر ز غم ميل بركشيد
در ماتم و عزاى شهيدان كربلا * اى طايران قدس ! به خون بال و پر كشيد
اى ساكنان خاك ! چو « خاقان » درين عزا * افغان ز دل به گنبد افلاك بركشيد
در ماتم حسين ، به تن جامهها دريد * فرياد الامان به در كبريا بريد
هر سو دلا ! به نيزه ، سر سرورى ببين * غلتان به خاك و خون ز جفا ، پيكرى ببين
گريان به درد و داغ پدر ، كودكى نگر * دل ريش از فراق پسر ، مادرى ببين
در ماتم برادر و ، از شدت عطش * مويهكُنان و موكَنان ، خواهرى ببين
شور و نشور روز قيامت ، شد آشكار * فرياد واحسين ! به هر كشورى ببين
آن حنجرى كه بوسهگه مصطفى بُدى * از جور روزگار بر او خنجرى ببين
بر خرمن حيات جوانان هاشمى * از كينهء يزيد لعين ، اخگرى ببين
بر كشتگان آل نبى ، از جفاى شمر * « خاقان » ! به دشت كرب و بلا محشرى ببين
روزى كه بر سنان ، سر آن سروران زدند * آتش به پيكر همهء انس و جان زدند
دردا ! كه نور چشم پيمبر ، شهيد شد * دوران چرخ سفله ، به كام يزيد شد
زينب به شكوه گفت : ببين يا محمدا ! * خورشيد آسمان على ، ناپديد شد
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢٤٣