محمّد على مجاهدى « پروانه »
طور جنون
نشدى غايب از انديشه كه پيدا كنمت * تو هويداتر از آنى كه هويدا كنمت
چشم دل روشنى از مهر رخت ميگيرد * گم نكردهست تو را ديده كه پيدا كنمت
گرچه يك لحظه جدا از تو نبودم همه عمر * باز از شوق به هر لحظه تمنّا كنمت !
اشك نگذاشت تماشايى رويت باشم * سببى ساز كه بىپرده تماشا كنمت
بسكه با خلق ز حُسن تو سخن مىگويم * ترسم آخر كه مه انجمن آرا كنمت
اى دل از تيرگى آيِنهء خويش منال * دامنى اشك بياور كه مصفّا كنمت