چند روزى رفت تا ز ايّام فصل نو بهارى * وقت زائيدن بيامدشان و روز طفل دارى
دست قدرت قابله گرديد و هر يك را به يارى * زاد آن يك طفلكى مه پاره وين سيمين عُذارى
پاك يزدان هر چه را تقدير فرمود آنچنان شد
دختر رُز اندك ، اندك شد مهى رُخساره گلگون * غيرت ليلى شد و هر كس ورا گرديد مَجنون
غمزه زد تا رفته رفته ميفروشش گشت مفتون * خواستگارى كردش و بُرد از سَراى مام بيرون
از نتاجش بادهء گلرنگ روح افزاى جان شد
سيب سيم اندام فتّان گشت و شد دلدار عيّار * گشت پنهان پشت شاخ از برگ محكم بَست رُخسار
تا كه روزى ديد او را و به جان گشتش خَريدار * بسكه رو بر آستانش سود آن رنجور افكار
چهرهاش زرد و رُخش پُر گرد و حالش ناتوان شد