دست تقديرش به نيرو جلوهء عقل مجرّد * آينهء انوار داور مظهر اوصاف احمد
حكم فرمانش مُحكّم امر گفتارش مسدّد * در خصايل ثانى اثنين ابُو القاسم محمّد
آنكه از يزدان ولى بر جمله پيدا و نهان شد
روزگارش گر چه از پيشينيان بودى مؤخّر * ليك از آدم بود فرمانش تا عيسى مقرّر
از فراز تودهء غَبرا تا گردون اخضر * وز طراز قبّهء ناسوت تا لاهوت يكسر
بندهء فرمانبرش گرديد و عبد آستان شد
پادشاها ! كار اسلام است و اسلامى پريشان * در چنين عيدى كه بايد هر كسى باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف هر بيدلى سر در گريبان * خسروا از جاى برخيز و مدد كن ز اهل ايمان
خاصه اين آيت كه پشت و ملجأ اسلاميان شد