حال ما مسلمانان ، درهم است و بى سامان * درد ما شود درمان ، از لبت به آسانى
از عطاى مسكينان ، ملك حُسن و احسانت * كم نگردد اى منعم ، چون عطاى رَحمانى
راه سخت و منزل دور ، شام تار و مَه بى نور * پاى خسته دل رنجور ، رهبرا تو خود دانى
كار دل شده مشكل ، دور ، كشتى از ساحل * روزگار نامقبل ، داد از اين پريشانى
چشم عاشقان تا كى ، ريزد از فراقت خون * درمند هجرانم ، اى طبيب درمانى
خاطر « الهى » را از رُخت چو ماه افروز * كز غمت شب هجران ، در هم است و ظلمانى