تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
گويى كه لاله غاليه دانى است از عقيق * باد بهار غاليه‌اش هشته در ميان
وان قطره باران اندر ميان گل * ماند گلاب را به عقيقين گلاب‌دان
خاكست مشكبوى و نسيم است مشكبيز * دشت است با طراوت و ابر است دُر فشان
خندد به ابر غنچه و گريد به غنچه ابر * زان خنده خلق خُرّم و زين گريه شادمان
افزون شود صفاى گلستان و لطف باد * بر ساحتش چو باد بهارى شود وَزان
زين نقشهاى طرفه و زين رَنگهاى نغز * نتوان نهاد فرق ، زمين را ز آسمان
گويى مگر ز تبّت آمد به اين ديار * تا تنگهاى مشك يكى كشن كاروان
وان را ز هم گشود و پراكند بر هوا * و آورد باد و ريخت به صحرا و بوستان
و ايدون به هر كجا گذرى از نسيم باد * آيد شميم مشك همى بر مشام جان