چو باغ از ابر آذارى به وجد آيد ز مدحش تن * چو شاخ از باد نوروزى به رقص آيد ز شوقش جان
وصىّ مطلق و شير حق آن شاهى كه از شادى * چو مدح او كنم جوشد مرا خون در رگ و شريان
ز خاك پاى او يك قطره باشد چشمهء كوثر * ز طرف كوى او يك شمّه باشد روضهء رضوان
« طرب » تا دم ز مدح او زدم در كشور دانش * سزد گر پايهء جا هم بود بالاتر از كيوان