نه بى امرش دمد سنبل ، نه بى حكمش برويد گل * خبير از حال جزو و كل ، ولى قادر سبحان
تن و جانم فداى او ، سرم قربان پاى او * كه سودى بى ولاى او ندارد طاعت يزدان
بود خورشيد و پنهان است باز از فرط پيدائى * بلى خورشيد نورانى ز پيدائى بود پنهان
نباشد گر وجود فايض الجود كريم او * نرويد از زمين سبزه ، نبارد بر زمين باران
اگر دامن بيفشاند برين نه كاخ مينائى * قباى اطلس نه آسمانش كى سزد دامان
شهنشاهى ، يد اللَّهى كه هست از ماه تا ماهى * همه در حكم فرمانش ، چو گوى اندر خم چوگان
بود خورشيد اندر بارگاهش كمترين بنده * بود جمشيد اندر پيشگاهش كمترين دربان
بر آب چشمهء حيوان نبردى خضر هرگز پى * نبودى گر دليل خضر سوى چشمهء حيوان
نبودى هادى موسى اگر در تيه حيرانى * بُدى در تيه حيرت همچنان سرگشته و حيران