بتگرانند و بت پرستان در دهر * خيز و تنشان بسوز و بتشان بشكن
چند اى خسرو زمانه به گيتى * بى تو خاصان كنند ناله و شيون
مسند شرع را هم اكنون بى تو * كفر برچيد ، خيز و مسند بفكَن
به فلك بر فراز رايت نصرت * خاك در چشم ديو خيره بيا كن
خيمهء عدل را به پا كن و بنشين * كه ستمگر شد اين زمانهء ريمن
قومى از كردگار بيخبران را * جايگاه تو گشته ممكن و مسكن
تيغ خونريزى از نيام برون كن * وز چنين ناكسان تهى كن ممكن
خرّم آن روز كاين چنين بنشينى * اى گداى در تو چرخ نشيمن
رايت دين مصطفى به فرازى * ز حدّ ترك تا مداين و مدين