تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
آمد شه حقايق در كف كمند توحيد * گردن نهيد گردن ، دَر بند امتثالش
با آنكه هر چه دارند خاقان و قيصر از اوست * خاقان دهد خراجش ، قيصر دهد منالش
بر صدر پاسبانى گر بنگرى بر اين در * خورشيد را توان ديد گرد صف نعالش
گر كوه را ببينى ، بى موى دوست ، بينى * از مويه همچو مويش ، از ناله همچو نالش
بشكست حقّهء چرخ ، وا كرد عقدهء دل * دست قضا شكوهش ، شست قَدَر فعالش
دجّال چون گريزد از كارزار مهدى * شير عرين چو غرّد ، قربان شود شگالش
گاوست خويش پرور از بهر عيد قربان * دجّال ، گاو مهدى عيدست دَر قبالش
و اصل مشو كه و اصل در سير نيست كامل * يعنى به وصل زن چَنگ ، دَر زلف اتصالش
بى جسم و جان و دل شو ، با دوست متّصل شو * فانى است قطره تا هست از بحر انفصالش