حكيم صفاى اصفهانى
سلطان وحدت
آن زلف باز دولت ، خورشيد زير بالش * هندوى سايه پرور ، در زير زلف و خالش
كى آفتاب گويم ، روئى كه برنتابد * خورشيد آسمانى ، با ابروى هلالش
از فرط خوبروئى زد راه عقل پيرم * طفلى كه نيست بيرون از هفت و هشت سالش
ميمست غنچهء او ، جان پاى بند ميمش * دالست طرّه او ، دل دستگير دالش
ديدى مرا و گفتى آشفته حالى ، آرى * سودائى غم عشق آشفته است حالش
جان و دلى است ما را ، اين هر دو دَر كف او * جان خستهء كمندش ، دل بستهء دوالش