كفر زلفش با چليپائى ، چُو زنّار افكند * بيم آن دارم كه عالم را ، همه كافر كند
چين ابرويش به كين خلق ، از چين تاختن * دست را بر تير و تيغ و دشنه و خنجر كند
تار گيسوى پر از چينش ز تبّت تا تتار * بسكه مشك افشان شود ، پر نافهء اذفر كند
گاه بر دوش افكند زلف پريشان گه به سر * گاه از مشك سيه درع و گهى مغفر كند
عارضش گويى ز بيم تير دلدُوز مژه * از دو گيسوى عبير افشان زره در بر كند
از وفا لعلش شراب زندگى ، بخشد به خلق * از خطا خطّش به خون عاشقان محضر كند
لعل جان بخشش كه مىبخشد به خلق آب حيات * خضر را از تشنگى همراه اسكندر كند
گر ببيند قامتش را باغبان در صحنِ باغ * قامت شمشاد را از بيخ و از بن بركند
نرگس مستش كشد خنجر به خون عاشقان * ترك چون سرمست گردد دست بر خنجر كند