مرحوم صغير اصفهانى
عدل جهان آرا
نيست بازار جهان را به از اين سودائى * كه دهى جان پى همصحبتى دانائى
دوش پروانه چنين گفت به پيرا من شمع * سوزم اندر طلب صحبت روشن رائى
بايدت خون جگر خورد به ياد لب يار * نيست در خوان محبّت به از اين حلوائى
رفرف عشق بِنازم كه بَرَد عاشق را * تا به جائى كه نباشد دگر آنجا جائى
پاىِ لرزان ، دلِ حيران رَه پُر چَه ، شب تار * دست گيرد مگر از كور دلان بينائى
راستى كجروى چرخ فزون گشت ، كجاست * دست اختر شكنى ، پاى فلك فرسائى ؟