شود اينكه از ترحّم دمى اى سحاب رحمت * من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلوئى ؟
بشكست اگر دل من بفداى چشم مستت * سر خمّ مى سلامت شكند اگر سبوئى
همه موسم تفرّج به چمن رَوند و صحرا * تو قدم به چشم من نِه بنشين كنار جوئى
نه به باغ ره دهندم كه گلى بكام بويم * نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بوئى
ز چه شيخ پاك دامن سوى مسجدم بخواند * رُخ شيخ و سُجده گاهى سر ما و خاك كوئى
نه وطن پرستى از من به وطن نموده يارى * نه ز من كسى به غربت بنموده جستجوئى
بنموده تيره روزم ، ستم سياه چشمى * بنموده مو سپيدم ، صنم سپيد روئى
نظرى به سوى « رضوانى » دَردمند مسكين * كه به جز درت اميدش نبود به هيچ سوئى