اديب الممالك فراهانى
روزى دهد ذرّات را
تا ساقى ميخوارگان ، در جام ، صهبا ريخته * خون دل خم در قدح از چشم مينا ريخته
چون او نباشد هيچكس ، سالار خوبان است و بس * خوبانش زين ره هر نفس ، سر در كف پا ريخته
خورشيد ، شمع درگهش ، كيوان غلام درگهش * جانهاى شيرين در رهش ، طوعا و كرها ريخته
با معجز عيسى لبش ، با نوش احمد مشربش * با دست قدرت قالبش ، حقّ تعالى ريخته
بخشد يقين ذات را روزى دهد ذرّات را * اشباح موجودات را ، او در هيولا ريخته
بر كاخ قصرش اى فتى ، نصر من اللّه آيتى * در جام فتحش شربتى ، انّا فتحنا ريخته