محمّد آزادگان ( و اصل )
نقاب نور
پر مىكشد كبوتر دل با شتاب نور * تا پا نهادنش نگرد در ركاب نور
معلوم گرددت سخن جوهر و عرض * گر پاك پيكرش نگرى در حجاب نور
لعل لبش چو غنچه به هنگام صبحدم ؟ * يا آب دادهاند عقيقى به آب نور ؟
دستى به تيغ موى شكافش به انتقام * در دست ديگرش جلوات كتاب نور
سرزد سپيده ، خون به فلق موج مىزند * بازآ ، دويد در رگ شب هم شراب نور
اللّه اكبرت شود از كعبه چون بلند * خوانند قدسيان ، غزل نغز و ناب نور