را ببوسيدند استحلال نمودند و دانستند كه آن حضرت ، امام به حق است و وارث انبياست كه حق تعالى باد را در فرمان « 1 » آن حضرت كرده ، همچنانكه در حكم سليمان بود . « 2 »
فى الجمله اوقات آن حضرت با مأمون بدين نسق مىگذشت تا آنكه بنى العباس با مأمون مخالفت كردند و در بغداد ، ابراهيم بن مهدى را كه عم مأمون بود خليفه ساختند و احوال ممالك بر مأمون شوريده شد و بعضى از امرا از تقصيرات فضل بن سهل شمردند و خاطر مأمون را با فضل متغير ساختند و در امر ولايت عهد حضرت امام فضل بن سهل ساعى بود و او در باطن از شيعه و موالى حضرت امام بود . « 3 » اين معنى را خاطر نشان مأمون كردند و با او گفتند : اگر قصد حضرت امام نمىكنى و دفع فضل بن سهل نمىنمايى ، خلافت از دست تو بيرون رود . و مأمون - عليه اللعنه - به سخن ايشان فريفته شد و در قصد حضرت امام شد و از خراسان متوجه بغداد گشت جهت تدارك امر ابراهيم بن مهدى و استمالت خاطر بنى العباس را مقصود بر قصد حضرت امام دانسته حضرت امام آن معنى را از جفر و جامعه دانست بود كه گويند مأمون يك خوشه انگور را نصفى مسموم ساخته بود و در طبقى نهاده بفرستاد و حضرت امام را عليه السّلام طلب نمود و آن روز در موضع سناباد از مملكت طوس كه حالى اسم آن موضع مشهد است نزول كرده بود .
چون حضرت امام عليه السّلام حاضر شد آن خوشه انگور در دست گرفت و از آن نصف كه زهرآلود نبود مىخورد و چون آن نصف بخورد گفت : اى ابو الحسن اين بسيار انگورى خوبست و مىخواهم كه تو از اين خوشه بخورى . حضرت امام مىدانست كه آن مسموم است فامّا به قضاى حضرت حق تعالى راضى بود . امتناع از خوردن آن نتوانست نمودن ، خوشه را از دست مأمون بستد و چند دانه از آن تناول فرمود و مزاج
هامش
( 1 ) . در « غ » : حكم .
( 2 ) . كشف الغمه ، ج 2 ص 260 ؛ الفصول المهمه ص 245 .
( 3 ) . اين مطلب با آنچه پيش از اين راجع به فضل گفت ناسازگار مىنمايد .