الهى برد ، و بر آن دشمن غدّار كه قصد آن حضرت كرده بود غالب و فائق آمد ؛ چنانچه روايت كردهاند از ربيع كه حاجب ابو جعفر منصور دوانيقى عباسى بود كه او گفت :
روزى منصور دوانيقى « صباح برخاست و در غايت قهر غضب و شرارت نفس بود و منصور دوانيقى » « 1 » پادشاهى بسيار قهار بىزنهار متسلّط جبّار بوده و نزد او بعضى مفسدان افساد كرده بودهاند كه حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مىخواهد كه بر تو خروج كند و مردم عراق با او موافقاند . ربيع گفت : صباح آن شب كه اين افساد كرده بودند ، چون بر مسند نشست با من گفت : برو و جعفر بن محمد را حاضر گردان ؛ خداى بكشد مرا كه من او را نكشم ، من بسيار حضرت امام را دوست مىداشتم و سخت انديشه افتادم كه مبادا از شرّ آن ظالم غيشوم آن حضرت را مضرّتى برسد .
بيرون رفتم و به خدمت حضرت امام آمدم و آن شرح بازگفتم و با آن حضرت گفتم :
من سخت بر تو مىترسم از شر اين ظالم كه او چنين سوگندى خورده و قصد تو دارد و ندانم كه تو چگونه از او خلاص شوى . آن حضرت فرمود : هيچ انديشه مكن كه خداى تعالى مرا از شرّ او نگاه دارد و مضرت او ان شاء اللّه به من نرسد .
پس برخاست و همراه من متوجهء خانهء ابو جعفر دوانيقى شد . چون به در خانه مقابل او رسيد ، ديدم كه لبهاى مبارك او مىجنبيد و چيزى مىخواند . چون دوانيقى آن حضرت را بديد رنگ روى او زرد شده و ترسان و لرزان برخاست و آن حضرت را استقبال كرد و با آن حضرت معانقه نمود و نهايت تعظيم و توقير بجاى آورد و چون آن حضرت بنشست ؛ گفت : خوش آمد ابو عبد اللّه ! برىء الساحه از آنچه نسبت به دو مىكنند . بعد از آن فرمود كه طشتى از بوى خوش حاضر كردند و غاليه « 2 » و عبير از آن طشت بر مىداشت و بر او و محاسن حضرت امام عليه السّلام مىماليد تا تمامى محاسن آن حضرت را در بوى خوش گرفت « 3 » بعد از آن گفت : چه حاجت دارىاى
هامش
( 1 ) . از « م » افتاده .
( 2 ) . بوى خوش مركب از مشك و عنبر و جز آن به رنگ سياه كه موى را بدان خضاب كنند . ( معين )
( 3 ) . نك : كشف الغمه ، ج 2 ص 159 .