كوفه رسيد عبيد اللّه بن زياد ، [ عمر بن ] سعد را با بيست هزار سوار به جنگ آن حضرت فرستاد . او با لشكرها از كوفه بيرون آمد و در مقدّمهء لشكر خود حرّ بن قيس رياحى را با هزار سوار روانه گردانيد ؛ چون حر با آن لشكر بدان حضرت رسيد ، آن حضرت فرمود : تو چه كسى و به چه كار آمدهاى ؟ گفت : من حرّ بن قيسم و مرا فرستادهاند كه از تو جدا نشوم تا لشكر به تو رسد . آن حضرت فرمود : اهل كوفه با من بيعت كردند و مرا طلب نمودند و من به سخن ايشان آمدم . اكنون اگر مىخواهند من بازگردم . حرّ گفت : اى فرزند رسول اللّه ! كوفيان با عبيد اللّه موافق شدهاند و با يزيد بيعت كرده و در قصد تواند . تو از اين راه كه آمدهاى طريق ديگر پيش گير و بازگرد و من بگويم كه من بديشان نرسيدم . آن حضرت قبول فرمود « 1 » بازگشت و آن شب همه شب سير فرمود چون بامداد كرد در موضع كربلا نزول فرموده بود . فرمود : اين موضع را چه نام است ؟ گفتند : كربلا . فرمود : هذا موضع كرب و بلاء ؛ يعنى اين جاى شدت و غم و بلا است .
چون آن حضرت فرود آمد حرّ را ديد كه با لشكر در مقابل او فرو آمدند . با حرّ گفت نه بازگشتى . حرّ گفت : لشكر طاعت من نكردند . روز ديگر لشكرها برسيدند و عمر بن سعد با بيست هزار كس در مقابل آن حضرت فرود آمد و آب فرات بر آن حضرت ببستند ؛ لعنة اللّه « على قاتل الحسين و كل من شمت بقتله » « 2 » . و آن حضرت را شهيد كردند .
و اين فقير را طاعت نوشتن تفاصيل آن حكايت نبود ، زيرا كه تمام جوارح فقير مىلرزيد و چندان شدّت مصيبت در فقير اثر مىكند كه هوش و توانايى و عقل و دانايى مرا محو مىگرداند و در تكرار بيان آن فايده چندان نيست ، به جز شادكامى خوارج و دشمنان و بيان فتح و نصرت آن ملعونان .
بلى ، خاصيّت ذكر آن مصائب [ كه ] بر آن حضرت و اهل بيت آن حضرت
هامش
( 1 ) . تا آنجا كه اطلاع داريم چنين برخوردى از حر صورت نگرفته ؛ بلكه او و امام حسين عليه السّلام توافق كردند تا راهى را پيش گيرند كه نه به كوفه و نه به سمت مسير بازگشت يعنى مكه باشد .
( 2 ) . در « غ » : عليهم اجمعين .