آن سنگ چهار صد رطل بود و اسباب جنگ او مشهور بود . مرحب از قلعه بيرون آمد و خود را به اسباب آراسته بود و رجزى مىگفت كه معنى آن به فارسى آن است كه اهل خيبر مىدانند كه من مرحبم و [ در ] تمامى سلاح و پهلوانى صاحب تجربهام و هر جا كه جنگ افروخته شد من رو بدانجا مىكنم . پس مرحب مبارز خواست ، يكى از پهلوانان صحابه كه او را عامر مىگفتند بيرون رفت و مرحب با او جنگ كرد و شمشير عامر به خودش بازگشت و شهيد شد . مرحب افتخار افزود همچنان رجز گفتن آغاز مىكرد و جولان مىكرد و كسى به مبارزت نمىتوانست رفت ؛ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به مبارزت او بيرون رفت و اين رجز در جواب او گفت :
أنا الّذي سمّتني أمّي حيدره * كليث غابات كريه المنظره
اكيلكم « 1 » بالسّيف كيل السّندره
« 2 »
يعنى : من آن كسم كه مادر من مرا حيد نام كرده همچو شير بيشهها ، ترش روى آمدهام ، ايشان را پر سازم كيل بزرگ شمشير . چون مقابل مرحب رسيد ، شمشير بر آن كلاهخود « 3 » سنگين او زد و بشكافت تا سينه مرحب و او را هلاك كرد و مسلمانان تكبير گفتند و به يك بار حمله كردند و پيش قلعه رفتند و در آن قلعه تمام از آهن بود و چهار مرد زورين آن را فراز مىكردند ؛ گويند چهار هزار من بود ؛ آن حضرت به قوت صمدانى كه از خزانهء مواهب رحمانى او را كرامت شده بود آن در را بركند و سپر ساخت و تا آخر روز جنگ مىكرد ، آن در را سپر خود ساخته بود تا قلعه فتح فرمود و خيبر به قوّت بازوى آن حضرت مسخّر شد و در اين فقره بدان فتح و قتل مرحب اشارت است
هامش
( 1 ) . در « غ » : اوفيهم .
( 2 ) . زبيدى شعر را چنين آورده است :أنا الّذى سمّتنى أمّى حيدره * كليث غابات غليظ القصرهأكيلكم بالسّيف كيل السّندره * أضرب بالسّيف رقاب الكفرهنك : تاج العروس ج 10 ص 557 .
( 3 ) . در اصل : كلاه غور .