تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
گوش آدمى مىبود و او در صورت سگ پيش پا بايستاد ، زبان مىخاييد و به لب حركت مىكرد مثل آن كه كسى عذر گيرد . شافعى به هارون الرشيد گفت : ازين مسخ ايمن نتوان بود از آنكه خداى عز و جل به زودى عذاب وى كند بفرماى تا او را از نزد ما ببرند . هارون الرشيد بفرمود تا او را به خانه بازبردند در حال آوازى و فريادى شنيديم صاعقه بر بام خانه افتاد او را بسوزانيد تا خاكستر شد و به دوزخش بردند . واقدى گويد : گفتم هارون الرشيد را اين عظيم معجزه ايست كه ترا بدان پند دادند . از خدا بترس و ذريت على را مرنجان . هارون گفت من توبه كردم و و با خداى گرويدم و استغفار مىكنم از آنچه پيش از اين كردم . محمد بن كثير و منذر بن على العنزى و جريد بن عبد الحميد ، روايت كند از سليمان بن اعمش و لفظ ايشان مختلف است . اعمش گويد : ابو جعفر دوانقى در ميانه شب كس فرستاد و مرا طلب كرد با خود انديشه كردم ، گفتم : درين شب كس به من نفرستاد الا از بهر آنك از من فضايل على پرسد . ممكن بود كه اگر من او را خبر دهم از آن مرا بكشد . گفت : وصيت نوشتم و كفن در پوشيدم و در پيش وى رفتم . گفت : نزديك من آى ، نزديك شدم و عمر بن عبيد پيش وى بود . چون عمرو را ديدم دلم خوش شد . زمانى ديگر گفت : نزديك شو . نزديك شدم . تا چنان كه زانوى من به زانوى وى خواست رسيد . گفت : بوى حنوط از من بيافت . گفت : كه به خداى با من راست بگو ، و اگر نه ترا بياويزم . گفتم : حاجت چيست يا امير المؤمنين ؟ گفت : چه حالت است ترا كه حنوط بر خود كرده‌اى ؟ گفتم : رسول تو در ميان شب آمد كه امير المؤمنين ترا مىخواند گفتم باشد كه امير المؤمنين درين ساعت مرا مىخواند تا از من سؤال كند از فضايل على عليه السلام ، گفتم ممكن بود كه اگر من او را خبر دهم از آن مرا بكشد وصيت بنوشتم و كفن پوشيدم . گفت