من از اين موضع برخاستم تا آن وقت كه نماز خفتن كردم . پس بىخواب شدم انديشه كردم در قتل و عذاب كه به كدام عذاب او را هلاك كنم . يك بار مىگفتم گردنش بزنم يك بار مىگفتم شكمش بدرم ، يك بار مىگفتم غرقش كنم ، با زبر تازيانه او را هلاك كنم من درين انديشه بودم خواب بر من غلبه كرد در آخر شب درهاى آسمان ديدم گشوده شد رسول صلى اللّه عليه و سلم فرو آمد ، پنج حله بر او بود . على عليه السلام فرود آمد و سه حله به روى بود . پس حسن عليه السلام فرود آمد دو حله پوشيده و حسين عليه السلام فرود آمد و يك حله پوشيده و او از نيكوتر خلقان بود به غايت وصف ، و با وى كاسهاى بود آب در آن و صافىترين آبها و نيكوتر بود .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : كاسه به من ده . كاسه به دو داد . آواز برداشت و از شيعه محمد و آلش قومى از حواشى غلمان و اهل خانه چهل كس همه را مىشناسم . و در خانه زيادت از پانصد آدمى بودند .
آن چهل تن بيامدند ايشان را آب داد و بازگردانيد . پس گفت : دمشقى كجاست ؟ در را بگشودند و او را بيرون آوردند . چون على او را بديد گردن او بگرفت و گفت : يا رسول اللّه ، اين ملعون مرا دشنام مىدهد و بر من ظلم مىكند بىسببى كه موجب آن است .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : رهاش كن يا ابا الحسن ، پس رسول [ گ 49 ] بند دست آن ملعون بگرفت ، گفت : على را دشنام مىدهى ؟ گفت : بلى يا رسول اللّه .
رسول گفت : خدايا او را مسخ كن و هلاك كن و انتقام از او بخواه . گفت : من نظر مىكردم ، در حال دمشقى سگى گرديد . رسول و على و آنكه با ايشان بودند صلوات اللّه و سلامه عليه بر آسمان رفتند ، من از ترس بيدار شدم . غلام را ديدم و فرمودم كه تا دمشقى بيرون آورد سگى بود . او را گفتم ، عقوبت خداى تعالى چون ديدى به سر اشارت كرد مثل آن كس كه عذر خواهد . بفرمودم تا او را به موضع خود بردند . او درين خانه است .
پس هارون آواز داد تا او را از خانه بيرون آوردند گوشهاى وى چون
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 485
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٨٥