و الحى القيوم و محيى الموتى و رب السماء و الارض » .
اى برندگان جن و مردهء شياطين ، و خدام خداى تعالى ، و خداوندان روحهاى پاك ، فرو آئيد به چهره كه آن را وابشناسند ، و به شهادت درخشان ، و به زبانه آتش محرق ، و نحاس قاتل ، به المص ، با آيات ؛ به كهيعص ، به طواسين و يس ، و ن و القلم و ما يسطرون ، و به احكام و اقسام و مواقع نجوم كه بشتابيد ، بفروآمدند بر مردهء حريص ، تكذيب كنندگان آيات خدا ؛ و منكران كتاب .
سلمان گفت : زمين در زير من مىلرزيد و در هوا آمدى و شدى مىشنيدم ، پس آتشى از آسمان فرو آمد هر كه آن را بديد از جن جمله بىهوش شدند ، [ گ 42 ] و از هوش برفتند و من برو در افتادم و از خود برفتم . پس با خود آمدم دودى ديدم عظيم ، چنان كه آن جانب كه مرا در پيش بودند نمىديدم و آن دود و آتش دير بماند . پس ساكن شد . جن را ديدم برو در افتاده و به زمين باز دو سيده ، چشمها پيش بيامده ، نظر به على مىكردند ، و ناله سخت مىكردند . سلمان گفت : امير المؤمنين بانگ بر ايشان زد ، گفت : سر برداريد كه خداى تعالى ظالمان هلاك كرد . آنگه امير المؤمنين ( ع ) باز سر خطبه رفت و خطبه تمام كرد ، و عهد و ميثاق از ايشان بستد و بازگرديديم ، تا نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمديم ، چنان كه نماز بامداد با رسول كرديم . يعنى شبى بدانجا رفتند و شب ديگر بازآمدند و نماز صبح با رسول صلى اللّه عليه بگذاردند . گفت : چون رسول سلام بازداد على را ديد ، گفت : قوم را چون ديدى ؟ گفت : قوم اجابت كردند و خضوع نمودند ، و حال و قصه با رسول عليه السلام بازگفت . رسول گفت :
ايشان از تو و از شيعه تو ترسند تا روز قيامت .
روايت كند ابو الحسن على بن عبد اللّه ، از ابو الحسين بن محمد بن المظفر الحافظ الآملى ، از محمد بن فيض غسانى به دمشق ، از عبد اللّه بن همام ، از معمر بن ثابت ، از انس بن مالك كه گفت : بساطى از بو ، به هديه به رسول صلى اللّه عليه و آله آوردند از دهى از جانب مشرق ، نام ده ، نهندف . رسول مرا بفرستاد . ابو بكر
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 475
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٧٥