بروم . رسول عليه السلام گفت : يا عرفطه ، محبره « 1 » نزد من بيار تا على را با تو بفرستم كى قضا كند به حكم من ، و سخن گويد به زبان من ، و از من بديشان رساند ، و او خليفه است بعد از من ، و وصى من است ، و پدر ذريهء من .
سلمان گويد : عرفطه غايب شد چون نماز خفتن بكرديم و خلق از مسجد غايب شدند رسول صلى اللّه عليه و آله با من گفت : يا سلمان ، با من بيا ، رحمت خدا بر تو باد . رسول بيرون شد ، و على با وى بود ، مىرفتيم تا به حره رسيديم .
پير را ديدم كه بر اشترى نشسته مثل گوسفندى و اشترى آنجا خفته ، مانند عرش در بلندى .
رسول على را عليهما السلام بر آن اشتر نشاند ، و مرا بر پس او نشاند و ميان من به عمامه بست ، و چشمهاى من بازبست ، گفت : يا سلمان ، چشم باز مكن تا آن وقت كه فرمان على بن ابى طالب باشد ، و مترس از آوازهائى كه شنوى كه تو به سلامت بازآئى ان شاء اللّه . رسول صلى اللّه عليه و آله وصيت به امير المؤمنين كرد بدانچه مىخواست و دعائى به خير كرد به روى بر حفظ ، و به راه خدا ، و لا حول و لا قوة الا باللّه . اشتر مىرفت ، دفيف مىكرد مانند اشتر مرغ ، و امير المؤمنين ( ع ) قرآن مىخواند سلمان گفت : همه شب مىرفتيم ، صبح بر امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه برآمد . بانگ نماز گفت ، و اشتر بخوابانيد . گفت : اى سلمان ؛ فرو آى ، چشمها بازگشودم ، زمينى ديدم كه باد مىجست ، در آنجا نه آب بود ، و نه درخت و نه نبات و نه سنگ . چون صبح برآمد امير المؤمنين قامت گفت ، و در پيش ايستاد و من و پير از پس وى نماز كرديم ، و از پس خود حسى مىشنيديم .
امير المؤمنين ( ع ) سلام بازداد ، وانگريستم . خلقى عظيم بودند . آواز بلند ايشان مىشنيديم ، و على تسبيح مىكرد تا آفتاب برآمد . پس برخاست و در ميان ايشان خطبه كرد . جماعتى از مردهء ايشان برابر على آمدند . على گفت : تكذيب مىكنيد و از كتاب خداى عز و جل اعراض مىكنيد و انكار آيات و معجزات مىكنيد ؟
پس نظر با آسمان كرد ، گفت : « بالكلمة العظمى و الاسماء الحسنى و العزيمة الكبرى
هامش
( 1 ) در اصل : بحره