گرسنه شوم لعنت كنم بر دشمنان تو سير شوم ، و چون تشنه شوم لعنت كنم بر دشمنان تو سيراب شوم . پس امير المؤمنين گفت : نجاة يافتند به خدا شيعه و محبان ما .
روايت كند : عمار بن زيد از ابراهيم بن سعد الزهرى ، از محمد بن اسحاق صاحب مغازى ، از يحيى بن عبد اللّه بن الحارث ، از پدرش از سلمان رضى اللّه عنه ، گفتند : با رسول صلى اللّه عليه و آله در مسجد نشسته بوديم در روزى كه بارانى مىآمد ما گرد رسول نشسته بوديم و رسول با ما سخن مىگفت . آوازى شنيديم كه گفت : السلام عليك يا رسول اللّه ، و كس را نديديم . رسول گفت : جواب سلام برادر خود بازدهيد . ما جواب سلام او بازداديم . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : كيستى كه رحمت خداى بر تو باد ؟ گفت : من عرفطة بن شمراخ از بنى كاخ ، نزد تو آمدهام تا سلام و زيارت تو بكنم . يا رسول اللّه ، من به تو ايمان دارم . رسول گفت : يا عرفطه ترا حاجتى هست بعد از سلام و ايمان به خدا و رسول ؟ گفت : يا رسول اللّه ، يكى با من بفرست تا قوم من بر دست وى مسلمان شوند ، و شرايط اسلام به ايشان آموزانند . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : يا عرفطه ، صورت خود ظاهر كن كه رحمت بر تو باد . گفت : پيرى پيدا شد ، موى انبوه داشت و مويش مىديديم . چشمهاى او دريده ، بر سينه دهانى داشت نيشها در آن ظاهر دراز ، ناخنهاى او مانند چنگال سباع ، چون او را بديدم لرزه بر اندام ما افتاد . فرا نزديك رسول رفتيم . عرفطه گفت : يا رسول اللّه ، مردى با ما بفرست تا قوم مرا مسلمان كند و من ضامنم كه او با تو رسانم به سلامت .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت [ گ 41 ] كه با وى برود به قوم او ، و ايمان بر ايشان عرضه دهد ، و شرايط اسلام بديشان آموزد ، و او را جاى بهشت باشد ؟ سلمان گويد : هيچ كس برنخاست . رسول بار دوم گفت ، هيچ كس برنخاست . پس رسول بار سيوم آواز داد . امير المؤمنين برخاست ، گفت : يا رسول اللّه ، من
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 473
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٧٣