تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
و فلان موضع بستديم و به فلان موضع رسيديم ميان ما و خصمان نهرى بود . عمر گفت : حال آن مرد به چه رسيد گفت : يا امير المؤمنين ، چون به كنار رود رسيديم كسى نبود كه بدان گذر كنيم و معلوم نبود كه قعر آن چند است او را گفتم ، بنگر كه دورى نهر چند است سرما برو كار كرد و هلاك شد . عمر گفت : اگر نه آن بودى كه خدائى بود كه گذشت و دير شد من گردن تو بزدمى اما ديت او به وارثانش برسان و از مدينه بيرون شو كه ترا نبينم . پس گفت : قتل مسلمان نزد من بهتر از هلاك فلان . اى سبحان اللّه كسى را كه اين معجزهء بدين بزرگوارى باشد كه شخص در بلاد دور گويد يا عمر ، او در مدينه بشنود و گويد لبيكا ، پس به عامل گويد اگر نه آن بودى كه دير شد من ترا گردن بزدمى ! اين معنى از دو حال بيرون نبود : يا قصاص واجب بود بر عامل يا نه . اگر واجب بود بدان كه زمانى بگذرد قصاص از گردن وى نيفتد اگر خود صد سال بگذرد ؛ و اگر قصاص واجب نبود گردن عامل زدن روا نبود و اگر از بهر سياست گفت ، بر عادت ملوك ، امام نشايد كه عادت ملوك كار فرمايد الا در آنچه حق باشد . اين معنى بعضى از معجزات عمر باشد كه در حيوة عمر ظاهر شد و آنچه بعد از موت . ابو موسى روايت كند كه بشار بن قبراط گفت در شهر رى مردى بود نام او مهدى بن سابق ، ابو بكر و عمر را دشنام دادى . ابو بكر را در خواب ديد ، گفت : چرا مرا دشنام مىدهى ؟ گفت توبه كردم گفت : عمر در خواب ديد گفت چرا مرا دشنام مىدهى ؟ گفت توبه كردم . گفت : مىخواهم كه ادب تو كنم پيش از توبه ، دست بر حلق وى نهاد و گلويش بگرفت چنان كه جامه خواب پر از نجاست كرد و بمرد .