گفت : خبر داده است به موت شيخ ، بعد از رسيدن نامه به چهل روز ، و روز هفتم از وصول نامه بيمار شود ؛ و خداى تعالى بعد از آن چشمهاى وى روشن گردانيد . و هفت جامه فرستاده است .
قاسم گفت : دين من بسلامت باشد ؟
گفت : بلى . قاسم بخنديد ، گفت : بعد ازين عمر چه خواهم كرد ، و ازو چه اميد دارم [ گ 241 ] آن شخص كه نامه آورده بود سه ازار ، و حبرهاى سرخ يمانى ، و دستارى ، و دو جامه و مئزرى از توبر « 1 » بيرون آورد . قاسم بستد ؛ و پيش قاسم خلعتى بود كه على نقى عليه السلام ، به وى داده بود ، و او را دوستى بود از بهر مهمات دنيا ، سخت ناصبى ، او را عبد الرحمن بن محمد سبرى خواندندى . پيش قاسم آمد . قاسم نامه بر وى خوانيد كه من هدايت وى مىخواهم .
كاتب گفت : جماعتى از شيعه تحمل اين نكنند ، فكيف عبد الرحمن ! قاسم نامه به عبد الرحمن داد ، گفت : اين بخوان ، تا به موضع خبر مرگ رسيد ، به قاسم گفت : از خدا بترس ، تو در دين و اصل ، و خداى جل جلاله مىفرمايد :
الآية :
« وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً ، وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ »
و همچنين مىفرمايد :
« عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً »
قاسم گفت :
اين آيت تمام بخوان
إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ »
و مولاى من مرتضى است از رسول .
پس قاسم گفت : دانستم كه تو اين گويى تاريخ بنويس اگر من پيش از آن روز يا پس از آن روز بميرم بدان كه من نه بر راه راستم ، و اگر آن روز بميرم تو سلامت نفس خود طلب كن . عبد الرحمن تاريخ بنوشت ، و قوم متفرق شدند .
روز هفتم از رسيدن نامه قاسم تب گرفت و رنج برو سخت شد ، تا آن مدت
هامش
( 1 ) گويا : توبره