كه در ناحيت ماست ؛ مىخواهم [ 242 ] كه امانتى به تو دهم و آن در گردن تو باشد . تا برسانى .
گفتم : چنين كنم ، ان شاء اللّه
گفت : اين دراهم كه درين كيسه است به مهر كردهام . مهر برنگيرى و نگشايى تا آن وقت كه بدان كس رسانى كه ترا خبر دهد كه در كيسه چيست ، و اين گوشوار من است . ده دينار ارزد ، و سه دانه لؤلؤ در آن است كه ده دينار بهاى آن است و مرا حاجتى هست به ولى امر ؛ مىخواهم كه مرا خبر دهد پيش از آنكه ازو سؤال كنم . حاجت تو چيست ؟
گفت : مادر من ده دينار قرض كرده بوده است در عروسى من ، نمىدانم كه از كه قرض كرده است كه قرض او را ادا كنم اگر ترا خبر دهد اين به آن كس ده كه او فرمايد .
ابن روح گويد : من بر آن بودم كه جعفر بن على امام است .
گفتم : اين آزمايش است ميان من و جعفر . مال برگرفتم و به بغداد رفتم در پيش حاجز بن يزيد الوشّاء شدم . سلام كردم ، و بنشستم .
گفت : حاجتى دارى ؟
گفتم : اين مال به من دادهاند تا به تو رسانم . بعد از آنكه بگويى كه چيست و چند است ؟
گفت : مرا نفرمودهاند كه بستانم اين رقعه كه به من رسيد ، در حق تو رقعهاى بخواندم نوشته بود : مال از احمد بن روح مستان او را به ما فرست به سرمنراى .
گفتم : لا إله الا اللّه . اين بزرگتر چيزى است كه طلب مىكنم ؛ به سامره رفتم ، گفتم : ابتدا بديشان بكنم اگر ميسر شود ، و اگر نه ، پيش جعفر روم .
به در خانه ابو محمد رفتم ، عليه السلام ، خادمى بيامد ، گفت : احمد بن روحى ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 835
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٣٥