تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
روزى پيش وى نشسته بوديم . دست در چشم‌ها ماليد مانند آب گوشت از آن بيرون آمد ، وانگه نظر به پسر كرد ، گفت : يا حسن ، پيش من آى ، و يا فلان به من آى . نظر كرديم حدقه‌هاى وى ديديم درست . خبر در شهر فاش شد خلق عامه مىآمدند . و آن را مىديدند ، و قاضى القضاة بغداد ابو اسايب عتبة بن عبد اللّه - المسعودى بيامد ، گفت : يا با محمد ، اين چيست كه مىگويند ؛ و انگشترى فرا پيش داشت ، گفت : اين چيست ؟ قاسم گفت : انگشترى نقره است و نگينش فيروزه ، سه سطر بر آن نوشته است ، من نمىتوانم خواند ، و گفت : چون پسر را ديد در ميان سراى ، گفت : خدايا ، حسن را الهام طاعت ده ، و از معصيت تو نگاه‌دار . سه بار بگفت ، آنگه وصيت‌نامه بنوشت ، و كتاب املاك صاحب امر در دست وى بود كه پدرش به دو وقف كرده بود ، و از جمله ، وصايا كه به پسر كرده بود ، گفت : اگر ترا اهل وكالت دانم قوت تو از نيمهء مزرعه‌اى باشد از آن من كه آن را فرخنده خوانند و جمله ملك مولانا است ، عليه السلام . چون صبح روز چهلم بود . قاسم وفات يافت ، رحمة اللّه عليه . عبد الرحمن بيامد سر برهنه ، و پاى برهنه ، در بازار مىرفت و فرياد مىداشت ، يا سيداه ، خلق آن را منكر بودند ، او را ملامت كردند . او مىگفت : خاموش باشيد كه من چيزى ديده‌ام كه شما نديديد ، و امامى شد . و ترك نصب بكرد . بعد از وى چند توقيع صاحب الزمان عليه السلام به حسن رسيد : « خداى عز و جل ترا الهام طاعت دهاد ، و از معصيت نگاه داراد . » و اين آن دعاست كه پدر از بهر تو كرد .

در ذكر خبر دادن وى ، عليه السلام از غايبات

روايت كند از احمد روح كه گفت زنى از اهل دينور كس فرستاد و مرا بخواند . نزد وى رفتم ، گفت : اى پسر روح امانت و ورع تو بيش از آن است
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 834 | محمد بن حسين رازي