از آن ببافت ، و بدين درست و قراضه بفروخت . چون سر صره بگشود خطى در ميان آن بود ، چنان كه او گفته بود آن درست و قراضه از آنجا بيرون آورد .
بعد از آن صره ديگر بيرون آورد ، كودك گفت : اين از آن فلان بن فلان است از فلان علت ، نشايد كه ما دست بر آن نهيم .
عسكرى گفت : از بهر چه ؟
گفت : از بهر آنكه اين از بهاى گندمى است كه در قيمت آن حيف كرد بر برزگر كه آن خود به كيله بزرك پيموده بود و آن برزگر به كيلى ناقص .
گفت : راست گفتى ، اى پسر .
پس به احمد گفت : اين را به دو ده تا با خداوند رساند كه ما محتاج آن نيستيم ، و جامهء پيرزن بيار .
احمد گفت : در حقيبهاى از آن من بود فراموش كردم . چون احمد برفت تا جامه بيارد مولانا نظر با من كرد ، گفت : به چه آمدهاى ؟
سعد گفت : احمد اسحاق مرا مشتاق مولانا گردانيد ، گفت : آن مسائل چه رسيد كه خواستى پرسيد ؟
گفتم : به حال خود مانده است .
گفت : از قرة العين من بپرس ، و اشارت كرد . كودك به من گفت :
بپرس هرچه خواهى . سؤال كردم . جواب داد . رها كردم . بعد از آن ابو محمد برخاست با كودك . من بازگرديدم به طلب احمد بن اسحاق ، او را ديدم گريان مىآمد .
گفتم : چرا مىگريى ، و دير آمدى ؟
گفت : جامه نمىبينم كه مولانا طلب كرد .
گفتم : باكى نيست ، با وى بگوى . از پيش او بازگشت ، مىخنديد و صلوات مىداد بر رسول و آلش . گفتم خبر چيست ؟
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 830
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٣٠