تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
گفتم : چون اين اعضا درست‌اند چرا محتاج دل‌اند ؟ گفت : چون اين جوارح را شكى افتد در بويى كه شنيده باشند يا در ذوق كه چشيده باشند حوالت به دل كنند دل آن را يقين گرداند و شك زايل كند . گفتم : پس وجود دل از بهر شك جوارح است ؟ گفت : بلى . گفتم : پس از دل گزير نيست كه اگر دل نباشد جوارح را يقين حاصل نشود ! گفت : بلى . گفتم : اى مروان خداى تعالى جوارح را بىامامى نگذاشت و دل را امام جوارح كرد تا در حال شك به آن بازمىگردند تا ايشان را يقين حاصل مىشود و شك زايل مىكند چگونه خداى تعالى خلق عالم را در شك و حيرت ضلالت بگذارد و از بهر ايشان امامى نصب نكند كه در حال شك و حيرت و ضلالت با وى و احكام دين و مشكلات از وى پرسند ؛ و از بهر جوارح تو امامى نصب كرد تا در حال شك با او مىكردى و ازو طلب يقين مىكنى . هشام گفت : عمرو خاموش شد و هيچ نگفت لحظه‌اى انديشه كرد ، پس مرا گفت : تو هشامى ؟ گفتم : نه . گفت : با وى مجالست كرده‌اى ؟ گفتم : نه . گفت : تو از كجايى ؟ گفتم : از كوفه . پس گفت : تو هشامى ، آنگه مرا در كنار گرفت و پيش خود بنشاند و بعد از آن كس از وى سؤال نكرد .