تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
ابو حنيفه گفت : من مردىام كه علم مبعث انبياء صلوات اللّه عليهم نيك دانم . صادق گفت : خبر ده مرا از قول خداى تعالى :
« لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى »
لعل ، از تو معنيش شك بود ؟ گفت : بلى . صادق گفت : از خداى همه شك باشد ؟ ابو حنيفه گفت : من نمىدانم . صادق گفت : دعوى كردى كه تو عالمى به كتاب خداى تعالى و تو نه از آن قومى كه كتاب به تو به ميراث رسيده است ، و دعوى كردى كه صاحب قياسى و اول كسى كه قياس كرد ابليس بود ، و دعوى كردى كه صاحب رأيى و رأى از رأى رسول صواب بود و از ديگران خطا ؛ پس رسول گفت : حكم كن ميان [ گ 197 ] ايشان بدانچه به تو نموده است و دعوى كردى كه صاحب حدودى ، و آنكه احكام و حدود بديشان فرستادند از تو عالم‌تر ، و دعوى كردى كه علم مبعث انبيا صلوات اللّه عليهم مىدانم و عترت خاتم انبيا از تو عالم‌تر به مبعث ، اگر نه از آن بودى كه قومى گويند ابو حنيفه در پيش پسر رسول رفت و هيچ ازو نپرسيد من هيچ سؤال از تو نكردمى اكنون قياس كن اگر صاحب قياسى . ابو حنيفه گفت : من بعد ازين قياس نكنم در دين . صادق عليه السلام گفت : حب جاه و رياست ترا نگذارد كه ترك قياس كنى ، و اين قصهء درازست ، ذكر اين قدر كفايت است . روايت است از يونس بن يعقوب كه جماعتى نزد صادق عليه السلام آمدند و هشام بن الحكم در ميان ايشان بود ، و او جوان بود . ابو عبد اللّه صادق عليه السلام گفت : يا هشام ، خبر ده مرا كه با عمرو بن عبيد مناظره چون كردى ؟ هشام گفت ، نفس من فداى تو باد . من شرم دارم در خدمت تو سخن گفتن و زبان من كار نكند . صادق گفت : چون ترا چيزى فرمايم مطيع شو . هشام گفت :