تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 750

مساهمون:

ص٧٥٠
حكم تراست . هشام گفت : شنيدم كه در جامع بصره عمرو بن عبيد مىنشست ، و جماعتى چيزى بر وى مىخواندند ، اين حال بر من سخت بود از كوفه بيرون رفتم ، چون به بصره رسيدم روز آدينه بود . حلقه‌اى بزرگ ديدم ، گرد عمرو بن عبيد در نشسته ، و عمرو شمله‌اى سياه در ميان بسته و شملهء ديگر در خود پيچيده ، و مردم ازو سؤال مىكردند . من در ميان مردم رفتم ، و آخر همه دو زانو نشستم ، پس گفتم : اى عالم ، من مردى غريبم ، دستورى مىدهى كه سؤالى بكنم ؟ گفت : بپرس . گفتم : ترا چشم هست ؟ گفت : اى پسر ، اين چه سؤال است كه تو مىپرسى ؟ گفتم : مسأله من اين است . گفت : بگو ، اى پسر ، و اگر چه اين سؤال احمقان است . گفتم : جواب من در آن بده . گفت : بپرس تا ترا جواب دهم گفتم ترا چشم هست ؟ گفت : بلى گفتم : از بهر چيست گفت : از بهر آنكه بدان چيزها بينم از الوان و اشخاص . گفتم : بينى دارى ؟ گفت : بلى . گفتم : بدان چه كنى ؟ گفت : بوىها بدان بشنوم . گفتم : زبان دارى ؟ گفت : بلى .