باب پنجاه و دوم در حجت گرفتن صادق صلوات اللّه عليه با جماعتى در انواع علوم
روايت كنند از هشام بن الحكم كه ابن ابى العوجاء در پيش صادق عليه السلام رفت ، و او انوشا [ ى ] زنديق بود .
صادق او را گفت : مرا خبر ده كه مخلوقى يا ، نه مخلوقى ؟
گفت : نه مصنوعم و نه مخلوق ، يعنى مرا صانعى و مخلوقى نيست .
صادق گفت : اگر نه مصنوع بودتى چگونه خواستى بودن . منقطع شد ، هيچ نگفت ، بيرون رفت .
بعد از آن ابو شاكر ديصانى بيامد ، گفت : اى صادق ، مرا دليلى كن بر معبود من .
صادق گفت : بنشين ، كودكى آنجا ايستاده بود ، خايه مرغ در دست داشت ، بدان بازى مىكرد . صادق از كودك بستد ، گفت : اى ديصانى ، اين حصن استوار يعنى خايه ، پوستى دارد درشت ، و زير آن پوستى تنك ، و زير آن فضهاى هست روان ، يعنى اسفيده و در ميان آن زرده است ، نه اسفيد در زرده مىآميزد ، و نه زرده در اسفيده ، و برين حالت نه چيزى مصلح از آن بيرون مىآمد كه خبر دهد از صلاحيت آن و نه مفسدى از بيرون در اندرون رفت كه خبر دهد از فساد آن ، نمىدانند كه از براى نر آفريدهاند يا از براى ماده ، اشكافته مىشود مثل الوان ، طاووس از آن بيرون مىآيد .