تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
او را هيچ مدبرى نيست ؟ از ذات خود چنين مىباشد يا مدبرى هست ؟ ابو شاكر لحظه‌اى سر در پيش افكند ، پس سر برداشت ، گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شريك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله » و گواهى دهم كه تو حجت خدايى بر خلق و امامى به حق و من توبه كردم از آنچه مىگفتم . و اين ابو شاكر زنديقى بود بر دست صادق عليه السلام مسلمان شد . روايت كند هشام بن الحكم ، گويد : در مصر زنديقى بود ، و آوازهء صادق مىشنيد . قصد مدينه كرد چون به مدينه رسيد گفتند : صادق به مكه رفته است زنديق از دنبالهء صادق عليه السلام به مكه رفت و ما با صادق بوديم . چون بدانجا رسيد صادق عليه السلام در طواف بود ، فراپيش وى شد ، سلام كرد . صادق گفت نام تو چيست ؟ گفت : عبد الملك . گفت : كنيه تو چيست ؟ گفت : ابو عبد اللّه . گفت : آن ملك كدام است كه تو بنده اويى ؟ از ملوك آسمانى يا از ملوك زمين ، خبر ده مرا كه پدر تو بندهء ملك آسمان بود يا بنده ملك زمين ؟ زنديق هيچ نگفت . صادق عليه السلام گفت : چون از طواف فارغ شوم پيش من بيا . چون صادق عليه السلام از طواف فارغ شد زنديق بيامد ، پيش وى بنشست ، و ما پيش صادق نشسته بوديم . صادق گفت عليه السلام كه مىدانى كه زمين در زير ماست ؟ گفت : بلى . صادق گفت : تو در زير زمين [ گ 199 ] رفته‌اى ؟ زنديق گفت : نه . گفت : مىدانى كه زير زمين چيست ؟ گفت : نمىدانم . امان گمان مىبرم كه زير زمين هيچ نيست .