او را هيچ مدبرى نيست ؟ از ذات خود چنين مىباشد يا مدبرى هست ؟
ابو شاكر لحظهاى سر در پيش افكند ، پس سر برداشت ، گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شريك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله » و گواهى دهم كه تو حجت خدايى بر خلق و امامى به حق و من توبه كردم از آنچه مىگفتم .
و اين ابو شاكر زنديقى بود بر دست صادق عليه السلام مسلمان شد .
روايت كند هشام بن الحكم ، گويد : در مصر زنديقى بود ، و آوازهء صادق مىشنيد . قصد مدينه كرد چون به مدينه رسيد گفتند : صادق به مكه رفته است زنديق از دنبالهء صادق عليه السلام به مكه رفت و ما با صادق بوديم . چون بدانجا رسيد صادق عليه السلام در طواف بود ، فراپيش وى شد ، سلام كرد .
صادق گفت نام تو چيست ؟
گفت : عبد الملك .
گفت : كنيه تو چيست ؟
گفت : ابو عبد اللّه .
گفت : آن ملك كدام است كه تو بنده اويى ؟ از ملوك آسمانى يا از ملوك زمين ، خبر ده مرا كه پدر تو بندهء ملك آسمان بود يا بنده ملك زمين ؟
زنديق هيچ نگفت .
صادق عليه السلام گفت : چون از طواف فارغ شوم پيش من بيا . چون صادق عليه السلام از طواف فارغ شد زنديق بيامد ، پيش وى بنشست ، و ما پيش صادق نشسته بوديم .
صادق گفت عليه السلام كه مىدانى كه زمين در زير ماست ؟ گفت : بلى .
صادق گفت : تو در زير زمين [ گ 199 ] رفتهاى ؟
زنديق گفت : نه .
گفت : مىدانى كه زير زمين چيست ؟
گفت : نمىدانم . امان گمان مىبرم كه زير زمين هيچ نيست .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 734
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٧٣٤