تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
باقر عليه السلام گفت : چون او را شستند بر تخت رها كنيد و كفن در وى مپوشانيد تا من بيايم پس برخاست ، و وضو كرد ، و دو ركعت نماز كرد و دعا كرد ، و سجده‌اى دراز كرد ؛ پس برخاست و نعلين در پاى كرد و رداى رسول صلى اللّه عليه و آله در خود گرفت ، و به خانهء شامى رفت . چون با آنجا رسيد او را شسته بودند و بر تخت كرده ، بىكفن ؛ آواز داد ، گفت : لبيك ، يا فلان ، سر برداشت و بازنشست . باقر عليه السلام شربتى از بست بخواست و به دو داد ، و بازخورد ، گفت : حال تو چيست ؟ گفت : بىشك قبض كردند . چون روح تسليم كردم آوازى شنيدم كه از آن خوش‌تر نشنيده بودم كه روح با وى رد كنيد . كه محمد بن على الباقر عليهما السلام از مادر خواست كه روح با وى رد كنيد . روايت كند محمد بن مسلم از ابو عتيبه ، گفت : مردى از اهل شام پيش باقر عليه السلام آمد ، گفت : يا مولاى ، هميشه تولى به شما كرده‌ام ، و تبرا از اعداى شما ، و پدر من كه خداى تعالى رحمت برو مكناد ، تولاى بنى اميه كردى ، و ايشان را بر شما تفضيل نهادى ، و من او را دشمن مىداشتم از بهر تولى بنى اميه ، و او مرا دشمن مىداشت از بهر تولى شما ، و در زندگانى خود بر من جفا مىكرد ، و مال از من دريغ مىداشت ، و او را مالى بسيار بود و مرد ، و جز از من فرزندى ندارد ، و مسكن او در مكه بود و او را مخزنى بود كه خود در آنجا رفتى . چون بمرد مال وى در [ گ 167 ] هر موضعى طلب كردم و نيافتم ، و يقين مىدانم كه در موضعى دفن كرده است تا من بدان راه ندانم . خدا ازو راضى مباد . باقر عليه السلام ، گفت : مىخواهى كه او را ببينى ، و ازو سؤال كنى كه مال كجاست ؟ مرد گفت : بلى ، مىخواهم كه محتاجم و هيچ ندارم . باقر عليه السلام از بهر وى خطى نوشت از رق اسفيد و آن را مهر كرد ، گفت : اين خط را ببر به بقيع ، و امشب چون به ميان بقيع رسيدى ، آواز ده ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 691 | محمد بن حسين رازي