تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
اى جعفر بن سليمان ، گفتيم : لبيك و سعديك ، اى جوان . گفت : در ميان شما كسى نيست كه خدا او را دوست دارد ؟ گفتيم اى جوان ، بر ما دعاست ، و بر وى اجابة . گفت : دور شويد ، اگر در ميان شما كسى بودى كه خدا او را دوست مىداشتى ، اجابت كردى او را ، [ آنگاه ] بر پس و پيش كعبه رفت و سر بر سجود نهاد . شنيدم كه در سجود مىگفت به دوستى تو مرا ، كه ايشان را باران فرستى . گفت : سخن به آخر نرسانيده بود كه باران آمد مثل آنكه از گلوى مشك بيرون آيد . گفتيم : اى جوان ، از كجا مىدانى كه او ترا دوست مىدارد . گفت : اگر مرا دوست نداشتى وزارت به من ندادى . چون وزارت به من داد دانستم كه مرا دوست مىدارد به دوستى او مرا ، باران خواستم اجابت كرد و باران فرستاد . پس برخاست و بشد ، و اين ابيات مىخواند : شعر
من عرف الرب فلم تغنه * معرفة الرب فهذا شقى
ماضر فى طاعة ما ناله * فى طاعة الرحمن ما ذا لقى
ما يصنع العبد بعز الغنى * و العز كل العز للمتقى
و اين زين العابدين بود عليه السلام . روايت كنند از حسن عسكرى عليه السلام ، گفت : مردى نزد زين العابدين آمد ، و شخصى را بياورد و گفت : اين پدر مرا بكشته است ، قاتل اقرار كرد . قصاص بر وى واجب شد . آنگه به ولى دم گفت : او را عفو كن تا خداى تعالى ترا ثواب بسيار دهد . گفت : دل من بدان خوش نمىشود . زين العابدين عليه السلام به ولى دم گفت : اگر مىدانى كه اين قاتل را بر تو فضلى و يك نعمتى هست اين جنايت به دو بخش ، و اين گنه از وى درگذران ، كه