اى جعفر بن سليمان ، گفتيم : لبيك و سعديك ، اى جوان .
گفت : در ميان شما كسى نيست كه خدا او را دوست دارد ؟
گفتيم اى جوان ، بر ما دعاست ، و بر وى اجابة .
گفت : دور شويد ، اگر در ميان شما كسى بودى كه خدا او را دوست مىداشتى ، اجابت كردى او را ، [ آنگاه ] بر پس و پيش كعبه رفت و سر بر سجود نهاد .
شنيدم كه در سجود مىگفت به دوستى تو مرا ، كه ايشان را باران فرستى .
گفت : سخن به آخر نرسانيده بود كه باران آمد مثل آنكه از گلوى مشك بيرون آيد .
گفتيم : اى جوان ، از كجا مىدانى كه او ترا دوست مىدارد .
گفت : اگر مرا دوست نداشتى وزارت به من ندادى . چون وزارت به من داد دانستم كه مرا دوست مىدارد به دوستى او مرا ، باران خواستم اجابت كرد و باران فرستاد . پس برخاست و بشد ، و اين ابيات مىخواند :
شعر
من عرف الرب فلم تغنه * معرفة الرب فهذا شقى
ماضر فى طاعة ما ناله * فى طاعة الرحمن ما ذا لقى
ما يصنع العبد بعز الغنى * و العز كل العز للمتقى
و اين زين العابدين بود عليه السلام .
روايت كنند از حسن عسكرى عليه السلام ، گفت : مردى نزد زين العابدين آمد ، و شخصى را بياورد و گفت : اين پدر مرا بكشته است ، قاتل اقرار كرد .
قصاص بر وى واجب شد . آنگه به ولى دم گفت : او را عفو كن تا خداى تعالى ترا ثواب بسيار دهد .
گفت : دل من بدان خوش نمىشود .
زين العابدين عليه السلام به ولى دم گفت : اگر مىدانى كه اين قاتل را بر تو فضلى و يك نعمتى هست اين جنايت به دو بخش ، و اين گنه از وى درگذران ، كه