كردى ، و به سخن سفيه جاهل غره مىشوى ، يعنى عمرو بن العاص ، و تقى ورع حكيم را مىترسانى ؟
چون معاويه نامه حسين عليه السلام بخواند ، گفت : در اندرون وى بيش از آن بوده است كه من پنداشتم ، يزيد لعنه اللّه ، و عبد اللّه بن ابى بن عمر بن حفص گفتند : جوابى سخت بنويس ، چنان كه نفس او را خوار كنى و افعال بد پدر وى برشمرى .
گفت : حاشا ، اگر من خواهم كه عيبى كنم على را كه آن حق باشد ، نتوانم گفت ، و هر كه عيب كسى كند كه خلق بدانند كه در وى نيست التفات سخن وى نكنند ، چون باطلى مىگويد ، و من چه عيب توانم گفت در حق حسين ، كه در وى هيچ عيبى نيست الا آنكه من خواستم كه چيزى نويسم به دو ، و او را بيم كنم و گويم جاهلى و سفيه ، و دگر ترك آن كردم ، پس چيزى بنوشت كه خاطر حسين نرنجد و هزار هزار درم هر سال مىفرستاد جز از متاعها از هر نوعى .
« حجت گرفتن حسين صلوات اللّه عليه و آله بر معاويه به امامت و مفاخره »
روايت كردهاند از موسى بن عقبه كه گفت جماعتى بر معاويه گفتند كه خلق چشمها در حسين گذاشتهاند و او را احترام مىكنند ، اگر او را بگويى تا بر منبر شود و خطبه گويد كه در [ او ] حصرى هست و در زبانش گرفتگى هست ، معاويه گفت : اين ظن به حسن برديم ، و از منبر فرو نيامد تا در چشم مردم بزرگتر [ گ 155 ] از آن شد كه بود ، و ما را فضيحت كرد ، قوم برو الحاح كردند بسيار .
معاويه گفت : يا با عبد اللّه ، اگر بر منبر روى و خطبه گويى .
حسين عليه السلام بر منبر رفت و حمد و ثناى خداى عز و جل گفت و صلوات بر رسول و آلش فرستاد .
شخصى گفت : اين كيست كه خطبه گفت : حسين گفت ما لشكر خدائيم